Thursday, February 25, 2010

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود



از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود



بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ، آدمیت برنگشت



قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است



من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

شعر : اشکی در گذرگاه تاریخ
شاعر: فریدون مشیری

Tuesday, February 23, 2010

به فریادم برس! مرا دریاب!


·          ترجمه اي از دعاي فرج – سيد مهدي شجاعي

خدایا! فتنه فزونی گرفته است،بلا بزرگ شده است و آزمایش شدت یافته است.
خدایا! اسرار هویدا شده است و رازها برملا شده است و پرده ها افتاده است.
خدایا! زمین تنگی می کند و آسمان خودداری.
خدایا! و در این حال و روز ،شکایت جز به تو،به کجا می توان برد؟جز بر زانوی تو،سر بر کجا می توان نهاد؟جز به ریسمان تو،به کجا می توان آویخت؟جز در پناه تو،کجا می توان سکنی گزید؟و جز بر تو،بر که می توان تکیه کرد؟
خدایا! در سختی و آسانی تکیه گاه جز تو کیست؟و پناهگاه جز سایه سار مهر تو کجاست؟
خدایا! بر پیامبرت محمد و آل او درود فرست،آنان که اطاعتشان را بر ما فریضه شمردی و بدین سان،شأن و منزلتشان را به ما شناساندی.
خدایا! تو را سوگند به حق این عزیزان که باران گشایشت را بر ما ببار و از آستان فرجت نسیمی بر این دلهای خسته جاری کن.
خدایا! طاقت تمام شده است.شکیب سرآمده است،کارد به استخوان صبوری رسیده است.
خدایا! هم الان ما را برهان.رهانیدنی به سرعت برق نگاه یا کمتر از آن.
ای پیامبر! ای وصی! ای علی! ای محمد! یاری ام کنید که شمایید یاوران من و دست اضطرار مرا در پناهگاه دست خویش بگیرید که دستی چنین با کفایت تنها از آن شماست.
مولای من! امام زمانم! این تو و این دستهای استیصال من! این تو و این فریاد استغاثه من! این تو و این چشمهای اشکبار من!
به فریادم برس! مرا دریاب!

Tuesday, October 6, 2009

نگاهي اخلاقي به درباره الي


سروش دباغ

1
پيش از اين از ميان کارهاي اصغر فرهادي، کارگردان نام آشنا، «چهارشنبه سوري» را ديده بودم. اخيراً «درباره اًلي» او را ديدم. به نظر مي رسد ساخته شدن چنين فيلمي در فضاي سينمايي ما يک اتفاق است؛ اتفاقي مبارک و بهجت افزا. علاوه بر اينکه «درباره الي» از ريتم مناسبي برخوردار است و اکثر بازيگران در نقش هاي خود جا افتاده اند و خوب بازي کرده اند و ديالوگ ها نيز به نيکي تنظيم شده اند، بارقه ها و بصيرت هاي اگزيستانسي- اخلاقيً تامل برانگيزي نيز در آن ديده مي شود. در عين حال، قصه فيلم جذاب، تو بر تو و چندلايه است. به اقتضاي حرفه ام، که با سينما و نقد سينمايي در ارتباط نيست، بلکه فلسفه است و معلمي و نگارش فلسفي، سطور پيش رو را درباره «درباره اًلي» مي نويسم. آنچه در ذيل مي آيد، به تمام داستان و روايت فيلم و ديالوگ ها و دقايق و ظرايف آن نمي پردازد، بلکه قسمت هايي از فيلم را مورد مداقه قرار مي دهد که به نظر مي رسد طنين فلسفي دارد يا دست کم مي توان از اين منظر در آنها نگريست.

2
«پايان تلخ بهتر است از تلخي بي پايان.» اين جمله در فيلم بر زبان احمد (شهاب حسيني) جاري مي شود. به يک معنا سرنوشت اًلي (ترانه عليدوستي) با اين جمله گره خورده است. تا انتهاي فيلم مشخص نمي شود که الي خودکشي کرده يا در دريا غرق شده است. از اين حيث، ابهامي تامل برانگيز در سراسر فيلم موج مي زند. شايد او هم مانند همسر سابق احمد ترجيح مي دهد پايان تلخي را در اين زندگي تجربه کند تا با يک تلخي بي پايان دست و پنجه نرم کند. به نظر مي رسد اًلي از هم صحبتي و به سر بردن با نامزدش حظ چنداني نمي برد؛ به همين سبب هم تصميم گرفته به اين سفر بيايد و با احمد آشنا شود. در عين حال وجدان اخلاقي نيز گريبان او را رها نمي کند. اکثر اوقات در حال تامل است و مشغول واکاوي قلعه هزارتوي سرزمين وجودي خويش. نه مي تواند با نامزدش به سر برد و نه مي تواند او را رها کند. نه موقعيت جديد و پيشنهادي دوستش، سپيده، (گلشيفته فراهاني) را با جان و دل مي پذيرد و نه مي تواند صراحتاً آن را پس بزند. دچار حيراني عظيمي شده است و در برزخي هائل به سر مي برد. شايد پس از روند و آيندهاي متعدد بدين نتيجه مي رسد که به جاي تلخي بي پايان که تا آخر عمر با اوست، پاياني تلخ را انتخاب کند. در عين حال مي توان ترديدها و حيراني هاي اًلي را به کلً زيستن او و کساني نظير او در اين جهان راز دائمي شده تسري داد. لحظات خوش و فرح بخش زوج هاي جوان که براي سياحت و تفريح به شمال سفر کرده اند، به تندي سپري مي شود و سردرگمي و اندوهي عظيم همه آنها را فرا مي گيرد. مي توان چنين انگاشت که سرشت سوگناک زندگي آنقدر عظيم است و دربرگيرنده، که روزگار خوشي و کاميابي در قياس با آن چندان نيست و به چشم نمي آيد. اصناف دردها و رنج هاي ابدي چنان انسان تنها را در کام مي کشد که مجال چنداني براي سبکباري و سبکبالي بر جاي نمي گذارد. اًلي مي تواند نمادي از انسان تنهايي باشد که دلمشغول وارهيدن از رنج هستي است. روشن نيست که چه به سر او آمده، اما خود را به جريان پرتلاطم آبي دريا سپردن و در پي رهايي از رنج هستي بودن مي تواند يک تفسير ممکن باشد از آنچه رخ داده است.

3
 جنبش فمينيستي در قرن نوزدهم در اروپا شکل گرفت. در ابتدا بحث بر سر تبعيض ميان مردان و زنان در جامعه و حقوق نابرابر ميان اين دو گروه بود. فمينيست ها در پي به رسميت شناختن اين تبعيض و رفع آن بودند. جان استوارت ميل فيلسوف مشهور انگليسي نيز در شکل گيري و پيگيري آرمان هاي اين جنبش اجتماعي نقش مهمي داشت.

رفته رفته وقتي به قرن بيستم پا مي گذاريم، جنبش فمينيستي ديگر در سويه هاي اجتماعي و سياسي خود منحصر نمانده و صبغه فلسفي به خود مي گيرد. بنا بر آموزه هاي فمينيسم فلسفي، نگاه مردانه به عالم و درک مردانه از هستي تمام سنت فلسفي ما را پر کرده است به نحوي که جايي و سهمي براي زنان در اين ميان در نظر گرفته نشده است. لذا براي به دست دادن تلقي منقح تر و فراگيرتري از هستي، زنان نيز بايد به نوبه خود مشارکت کنند و درک و دريافت خويش را از واقعيت، زبان، معنا، آگاهي، صدق... را در منظر و مرئاي ديگران قرار دهند. در همين راستا، در حوزه فلسفه اخلاق سخن از نگاه اخلاقي زنانه و تجربه اخلاقي زنانه به ميان آمد. در نيمه قرن بيستم و در پي بحث هاي تجربي- روانشناختي کولبرگ و گليگان، اخلاق فمينيستي در حوزه اخلاق هنجاري پديدار شد. مطابق با راي جمهور فيلسوفان فمينيست، آنچه تاکنون مناسبات و روابط اخلاقي را در جوامع بشري سامان بخشيده گفتار مردانه بوده است درحالي که براي به دست دادن يک تلقي موجه و فراگير از آنچه در سپهر اخلاق مي گذرد، بايد گفتار زنانه را نيز در شمار آورد. گفتار زنانه متضمن نگاه زنانه به مناسبات و روابط اخلاقي است، که تاکنون مغفول واقع شده است. بنا بر راي گليگان، گفتار مردانه مبتني بر مفهوم عدالت است، حال آنکه گفتار زنانه مبتني است بر مفهوم مراقبت. مراد از گفتار عدالت محور اين است که در اين رويکرد مفهوم عدالت محوريت دارد و ساير ارزش ها و آموزه هاي اخلاقي تحت الشعاع عدالت ورزي قرار مي گيرند. از سوي ديگر، گفتار مراقبت محور متضمن اين معناست که فاعل اخلاقي، بيش از آنکه در تنظيم مناسبات و روابط اخلاقي دلمشغول اموري مانند عدالت و آزادي باشد، در پي حفظ و نگهداري ارتباط شخصي خويش با ديگران و مراقبت از آنهاست. در عين حال بايد به خاطر داشت گليگان، که در کتاب «با صدايي متفاوت» بر تفاوت ميان گفتار اخلاقي مردانه و گفتار اخلاقي زنانه انگشت تاکيد مي نهد، از برتري يکي بر ديگري سخن نمي گويد، بلکه از تفاوت ميان اين دو نوع گفتار اخلاقي پرده برمي دارد. مبتني بر تحقيقات تجربي او، فيلسوفان فمينيست بر اين نکته پاي مي فشرند که براي تنظيم مناسبات و روابط اخلاقي به نحو موجه و جامع الاطراف، خصوصيت «مراقبت» نيز بايد در فاعلان اخلاقي نهادينه شود؛ اين گونه است که به غايت قصواي اخلاقي نزديک مي شويم. به نظر مي رسد تفکيک ميان گفتار اخلاقي مردانه عدالت محور و گفتار اخلاقي زنانه مراقبت محور به هنرمندي در «درباره الي» به تصوير کشيده شده است.

در صحنه يي از فيلم، پيمان (پيمان معادي) براي نجات جان فرزند خود سراسيمه به داخل دريا مي رود و پس از طي لحظاتي دشوار و جانسوز، موفق مي شود او را نجات دهد. پس از آن، همه دلنگران اًلي هستند و بر اين باورند که او در دريا غرق شده است. در حالي که پيمان مي کوشد به همسرش توضيح دهد اًلي، به گمان او، به خاطر نجات جان فرزندشان در دريا غرق شده است، شهره (مريلا زارعي) همسرپيمان، دلمشغول فرزند خود و سلامتي اوست و بيش از هر چيز ناراحت اين امر است که چرا ديگران فرزند او را در غرق شدن اًلي مقصر مي دانند. اما پيمان بيشتر نگران وضعيت اًلي است و شايد تندي و تïرïشي که به پسرش مي کند هم براي نشان دادن نگراني و دلواپسي اش به ديگران است.

علاوه بر اين، پس از مواجهه زوج هاي جوان با نامزد الي، عليرضا (صابر ابر)، در صحنه هاي پاياني فيلم، سپيده بيش از هرچيز دلمشغول الي و تصويري است که پس از اين از او در ذهن خانواده سپيده و دوستانش نقش مي بندد. او ترجيح مي دهد حقيقت گفته نشود، ولي اًلي سر به سلامت ببرد در حالي که امير (ماني حقيقي)، همسر سپيده، و پيمان و منوچهر (احمد مهران فر) و احمد در اين نکته هم راي اند که اخلاقاً عليرضا حق دارد از ماوقîعî باخبر شود و بداند اًلي او را دوست داشته يا نه؛ به سپيده گفته بوده نامزدي به نام عليرضا دارد يا نه. امير و پيمان و منوچهر و احمد در پي کشف حقيقت، تا جايي پيش مي روند که با عليرضا درگيري پيدا مي کنند و امير با سپيده به تندي رفتار مي کند. اما به نظر مي رسد سپيده بيش از هرچيز به اًلي فکر مي کند و آبروي او و تصويري که ديگران از او دارند. به همين سبب ترجيح مي دهد به عليرضا و خانواده او دروغ بگويد تا اينکه حقيقت را بگويد. اينکه سپيده از منظر اخلاقي بايد دروغ مي گفت يا نه، مساله يي است که مي توان به نحو مستقلي بدان پرداخت. آنچه اکنون مدنظر من است، درک موقعيت سپيده و رابطه او با اًلي است و نگريستن به اين سياق اخلاقي با ملحوظ کردن مفهوم مراقبت و آموزه هاي اخلاق مراقبت محور نه لزوماً صدور داوري اخلاقي و تاييد يا رد کار سپيده.

در عين حال نکته قابل تامل اين است که تماشاگر نه لزوماً سپيده و شهره را محکوم مي کند و نه امير و پيمان و منوچهر را. در عين حال با عليرضا نيز کم و بيش همدل است و اين شايد بيش از هرچيز ناظر به ساحات متفاوت سپهر اخلاقي آدميان است و انگشت تاکيد نهادن بر اين نکته که گفتار اخلاقي زنانه مکمل گفتار اخلاقي مردانه است و براي صدور داوري هاي اخلاقي موجه از هيچ کدام گريزي نيست.

4
 قياس روابط زوج هاي جوان با يکديگر، قبل و بعد از ناپديد شدن اًلي، تامل برانگيز است. قبل از وقوع حادثه، روابط صميمي و دوستانه يي بين ايشان برقرار است. صحنه هاي پانتوميم و شام خوردن از اين حيث قابل ذکر است. اما پس از ناپديد شدن الي و برقراري شرايط اضطرار و سردرگمي، برخي از قيد و بندها به کنار مي رود. زن و شوهرها به يکديگر پرخاش مي کنند (سپيده و امير، شهره و پيمان) و ملاحظات اجتماعي و رودربايستي ها را کم و بيش کنار مي گذارند. به نظر مي رسد عموم انسان ها (نه همه آنها) در تنظيم مناسبات و روابط با ديگران محفوف به اصناف قيد و بندها و ملاحظاتند. وقتي شرايط متعارف تغيير مي کند، پرده ها کنار مي رود و آنچه در ضمير آدميان لانه کرده است، بر آفتاب افکنده مي شود؛ مافي الضميري که چه بسا نه براي خود آنها و نه براي اطرافيان شان خوشايند نباشد. آشکار شدن اين احوال شخصي بر ضعف و ترس انسان در مواجهه با پديده هاي پيش رو در زندگي صحه مي گذارد؛ چه حادثه طبيعي مثل غرق شدن کسي در دريا و عجز انسان در برابر مهابت و عظمت دريا و چه حادثه انساني نظير ترديد کسي در اينکه آيا محبوب او فرد ديگري را نيز دوست دارد يا نه. آنچه عيان است ضعف و کاستي هاي ابدي و محو نشدني موجودي است که روي اين کره خاکي مي زيد، که علي الاغلب و در شرايط متعارف مکتوم است، اما هرازگاهي سر برمي آورد و آفتابي مي شود هرچند با زرورق ها و قيد و بندهايي که ما به دور خويش و ديگران پيچيده ايم، در بسياري از اوقات ديده نمي شود. چنين موجود متوسط الحال و با اين ميزان از ناتواني را بايد به درستي شناخت و بار زيادي بر دوش او ننهاد و انتظار خويش را از او تصحيح و حداقلي کرد.

Saturday, October 3, 2009

سیمای پرهیزگاران


گفتارشان درست و پسندیده است
شیوه آنها میانه روی است
رفتارشان با متانت و افتادگى است
از هر چه خداوند بر آنها حرام كرده است چشم مى‏پوشند
گوش به دانستن چيزى می‌دهند كه برایشان سودى داشته باشد
چه در سختى باشند و چه در آسایش و رفاه حالت درونیشان یکسان است
اگر برای مرگ زمان معینی را خداوند در نظر نگرفته بود، به خاطر شوق به به پاداش نيك و ترس از عذاب روز آخرت در یک چشم به هم زدن از جسم خاکی فرار می‌کردند و می‌رفتند
در دلهایشان خداوند بزرگ است پس هر آنچه غیر اوست در نگاهشان کوچک می‌شود
چنان بهشت را حس می‌کنند که گويى مى‏بينندش و در حال بهره‌مندی و خوشی‌اند و چنان آتش دوزخ را حس می‌کنند كه گويى مى‏بينندش و در حال سوختنند
دل هایی پر درد دارند
اما هیچ کسی از آنها آزاری ندیده است
از ترس مال حرام شکم‌باره و فربه نیستند
خواسته‌هایشان کم
درونشان پاک
چند روز ناچیز دنیا صبورند تا به خوشی ابدی برسند
این معامله سودآور را خداوند برایشان مهیا و آسان کرد
دنیا به دنبال آنهاست و آنها فراری از دنیا
تا اینکه دنیا به آنها رسید و اسیرشان کرد و آنان این بار با اهدای جان به آزادگی بازگشتند

خطبه 193 نهج البلاغه «خطبه متقین یا همام»

Tuesday, September 29, 2009

به یاد شهید محسن روح الامینی


به یاد شهید محسن روح الامینی یک دقیقه سکوت که نه ... صدها سال هم سکوت کنیم باز محسن در کنارمان نیست
uploadpic.org - click to view full image uploadpic.org - click to view full image

محسن از آن جنس گل‌هایی بود که جدای از سایرین بر دامنه کوه‌های آتش‌فشان رویید و همان‌جا نیز پرپر شد
به یاد ندارم یک بار در چشمانش ترس و شک حس کرده باشم
هر شب پس از کار در اداره مدت زمان‌ پرت خود را محاسبه می‌کرد و در پایان ماه می‌خواست که از حقوقش کسر کنند
یک هفته خبری از او نشد تا اینکه مسنجرش فعال شد و گفت چند روزی در کنار دوستی بود تا شاید او را از اعتیاد به شیشه رها کند
برای گیم فاینال فانتزی ساعت‌ها و روزها وقت می‌گذاشت تا شاید این‌گونه واقعیت سیاه اطرافش را فراموش کند
طاقت تحمل تبعیض را به هیچ وجه نداشت و برای پرداخت حقوق بچه‌ها به هر دری می‌زد، همسر برادرش می گفت که با دیدن تصویر ندا آقاسلطان بود که به خیابان رفت
فداشده سیاست بود و به خاطر به هم ریختن برنامه‌ امتحانات دانشگاه تهران سال 81 انصراف از تحصیل داد ... اما سیاسی نبود
همواره به یاد عشق از دست رفته‌اش ...
محسن را در هیچ شرایطی عصبانی ندیدم، نمی دانم او که حتی به وضوح نمی‌توانست صحبت کند چه گفته که دهانش را این‌چنین خورد کردند
هم سلولی او در کهریزک می گفت از شدت کثافت و تعفن فضای زندان محسن خود را بالش دوستان زخمی اش می کرد تا سرشان را بر زمین کثیف نگذارند
محسن ، محسن بود و صدها سال هم سکوت کنیم باز محسن در کنارمان نیست.